تبليغاتX
تنها ماندم ....

 

دشت تشنگي سيراب شد ،

خورشيد حق تابيد ،

بذر ايمان تكاني خورد ....

 

...............

 

بهترين لينكي كه تونستم براي اين پست پيدا كنم اين بود :

 

 

استاد سيد محمد رضا عالي پيام ( هالو )

 

 

التماس دعا ...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 16:4  توسط خودم  | 

 

دستها سرد ،

حرف ها سرد ،

 

هيجان در عمق وجودم يخ زده است .

 


 

پ. ن :

هنوز هم ميگم ،

خزان محبت هايت رسيده !!!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 16:29  توسط خودم  | 


دست در دست بالا رفت ؛

ايمان به اوج رسيد ... !




+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 18:48  توسط خودم  | 

 

من ...

به ضريح چشمانت دخيل بسته ام ،

حاجت روايم نمي كني ؟!!

 


 

پ.ن 1:كاش خوابهايت پر از بوي او ميشد ،

          "شايد" باز خودت مي شدي !!!

 

پ.ن 2: بن بست ديده اي ؟! همين جاست!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 22:35  توسط خودم  | 

 

آيينه ي چشمانت را خط خطي نكن ؛

بگذار در نگاهت غرق شوم ...

 


 

پ .ن  :


به قول استاد بهمني :

"خيلي سخته ببيني آينه نشونت نميده

يه نفس، هم نفست حتي امونت نميده !"

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 9:40  توسط خودم  | 

 

آزادي ،

4 صبح ،

چشمهايي بي خواب ،

دستهايي لرزان ،

دلي بي قرار ،

قراري نا فرجام ....

 

يادت هست ؟!!

 


 

پ .ن  : خدايا چه مي شود لحظه هاي خوب دلتنگي باز تكرار شوند ؟!!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 10:10  توسط خودم  | 

دخترك چه شنيدني بود تكلم بي صدايت !
دستهايت چه زيبا با كلمات مي رقصيد
و چشمانت چه قهقهه اي مي زد .........

***

يك روز وقتي از جواب دادن به سوالهاي تكراري اين و اون خسته شده بودم ،
سه تا دختر هم سن و سال خودم رو ديدم كه با دستهاشون با هم حرف مي زدند و اصلا احساس خستگي نمي كردند  !!!




پ . ن : ممكنه تكراري باشه ، ولي دوستش دارم .
پ . ن : هيچي!


+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 20:35  توسط خودم  | 

 

"تومن"

اشتباهي كه فاصله را كم مي كند ؛

واقيعتي كه فاصله را بسيار !

 




پ . ن . 1 : بگذار مبهم بماند ........

 

پ . ن . 2 : حوصله ام از دستت سر رفت ؛ گرماي وجودت زياد بود !


+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 13:26  توسط خودم  | 

 

بسه ديگه !

پاشو بيا ، دلم گرفت !

رفتي اون ته دنيا نشستي ، زير چشمي نيگام مي كني مي خندي كه چي بشه ؟

كه دلم رو بسوزوني‌؟

كه بگي من هم آره ؟

آره !

من هم آره !

خوب شد ؟

ديدي كم آوردم ؟

مي خواي داااااااااااااااااااااااد بزنم تا همه بفهمن من بدون تو يعني هيچ؟

مي خواي تمام ديوارهاي شهر رو به نامت كنم ؟

مي خواي صفحه صفحه ي كتابها رو از اسم قشنگت پر كنم ؟

پس بس كن .

برگرد .

بيا نزديكم .

دستم رو بگير .

دلم هوس ناز و نوازشهات رو كرده .

 

خداجون ، گوشِت با منه ؟!!!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 21:29  توسط خودم  | 

 

نَه !
با " ه " مشدد .

تنها كلامي كه وجودم را در برابرت سست مي كند.

كوتاهتريني كه در آن ذوب مي شوم .

 

يك " نه" و يك دنيا حرف ،

يك دنيا از جنس بي رحمي ،

همان بي رحمي كه گفتي با تو بيگانه است !

 

با تو ميگويم

از غريب ترين آرزويم .

 

تو، لرزش دستانم را ميبيني،

التماس چشمانم را مي شنوي ،

نگاهت را با نگاهم پيوند مي زني ،

و در اوج لحظه هاي پر هراس ،

وقتي ضربان قلبم گوشهاي سنگينت را نوازش داد ،

" نه‌" مي گويي و هر دو ساكت مي شويم !

تو با قاطعيت ؛

و من با بغضي در گلو ......

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 7:46  توسط خودم  | 

 

دفتر زندگي را شتابان ورق مي زنم.

شايد جايي در اين گوشه و كنارها ،

از ميان خاطرات پوسيده ،

نه ، از ميان زيباترين هايش ،

پيدا كنم حسي  شبيه حس تو ،

دنيايي به وسعت دنياي تو ،

يا حتي لحظه اي به عمق سكوت تو !

اما ...

هرچه مي گردم نيست !

 

مرا توان درك تو انگار ديگر نيست!

 

كاش كمي كمتر كوچك بودم ،

شايد مي فهميدمت ...

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 9:53  توسط خودم  | 

 

هستي ؟

هستم !

دلتنگم

دلتنگت ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 9:6  توسط خودم  | 

 

اگر در حسرت گرمای آغوشت

شبی گریان

به صبحِ خسته ي فردا رسيدم من ،

براي رفع دلتنگي ندارم چاره اي ، ليكن -

دلم فرياد مي خواهد

براي شِكوه از بي رحميِ دنيا ،

گريز از باورِ تنهاييِ اين تن !

 

دلم ، فرياد مي خواهد ....

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 15:26  توسط خودم  | 

 

اگر نخواهد نمي شود .

به چشمانت فشار نياور ،

دندانها را نلرزان ،

به تلخي ها نيانديش ،

سعي بيهوده نكن ؛

اگر نخواهد ، حتي امشب ، نمي شود !

 

 

التماسش كن ،

التماسش كن ،

هنوز اميد هست ،

اگر او بخواهد ، ميشود !

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 13:25  توسط خودم  | 

 

خسته ام!

می فهمی یعنی چی؟

نه! تو که نمی فهمی ... اصلا نباید بفهمی!

تنهایم

تنهای تنها.

از خدا هم تنهاتر!

 

جا نخور.

بیخود فکر نکن با تو می شوم دوتا!

با تو بیشتر تنهایی روحم را می خراشد.

چون خلوتش را بر هم می زنی.

نصیحتم می کنی

مثلا دلداری ام می دهی.

 

می دانی سوختن یعنی چه؟

می دانی له شدن چه رنگی است؟

می دانی نیست شدن چه عطری دارد؟

 

من تنهایم

چشمت را ببند

فقط گوشت را باز کن.

نگاهم که می کنی

خنده ام می گیرد.

خنده ام که می گیرد

زبانم بند می آید

زبانم که سکوت می کند

یادم می رود

چی؟

به تو مربوط نیست!

 

من می دانم و خودش.

او که با هم همرنگیم

همدردیم

تنهاییم

من او

فقط همین

فقط من و اوییم که با هم می شویم ما!

خالق و مخلوق

 


 

براي تو :

 

امروز وبلاگمون يكساله ميشه ،

وبلاگي كه به پيشنهاد تو زديم ،

وبلاگي كه باهمديگه اسمش رو انتخاب كرديم ،

وبلاگي كه تو قالبش رو تأييد كردي ،

وبلاگي كه تو شروعش كردي ،

وبلاگي كه به من سپرديش ،

وبلاگي كه همه جاش بوي تو رو ميده !

مثلاً بايد خوشحال باشيم !

مثلاً بايد جشن بگيريم !

من خوشحال بودم چون قرار شد دوباره تو شروعش كني ، ولي ...

گندت بزنن كه هميشه با يه آر پي جي وسط شوقم رو نشونه ميگيري و ذوقم رو كور مي كني !

اگر تو خسته اي من دلشكسته ام ، مي فهمي ؟!!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 13:8  توسط خودم  |