دشت تشنگي سيراب شد ،
خورشيد حق تابيد ،
بذر ايمان تكاني خورد ....
...............
بهترين لينكي كه تونستم براي اين پست پيدا كنم اين بود :
استاد سيد محمد رضا عالي پيام ( هالو )
التماس دعا ...
دستها سرد ،
حرف ها سرد ،
هيجان در عمق وجودم يخ زده است .
پ. ن :
هنوز هم ميگم ،
خزان محبت هايت رسيده !!!
دست در دست بالا رفت ؛
ايمان به اوج رسيد ... !
من ...
به ضريح چشمانت دخيل بسته ام ،
حاجت روايم نمي كني ؟!!
پ.ن 1:كاش خوابهايت پر از بوي او ميشد ،
"شايد" باز خودت مي شدي !!!
پ.ن 2: بن بست ديده اي ؟! همين جاست!
آيينه ي چشمانت را خط خطي نكن ؛
بگذار در نگاهت غرق شوم ...
پ .ن :
به قول استاد بهمني :
"خيلي سخته ببيني آينه نشونت نميده
يه نفس، هم نفست حتي امونت نميده !"
آزادي ،
4 صبح ،
چشمهايي بي خواب ،
دستهايي لرزان ،
دلي بي قرار ،
قراري نا فرجام ....
يادت هست ؟!!
پ .ن : خدايا چه مي شود لحظه هاي خوب دلتنگي باز تكرار شوند ؟!!
دخترك چه شنيدني بود تكلم بي صدايت !
دستهايت چه زيبا با كلمات مي رقصيد
و چشمانت چه قهقهه اي مي زد .........
***
يك روز وقتي از جواب دادن به سوالهاي تكراري اين و اون خسته شده بودم ،
سه تا دختر هم سن و سال خودم رو ديدم كه با دستهاشون با هم حرف مي زدند و اصلا احساس خستگي نمي كردند !!!
"تومن"
اشتباهي كه فاصله را كم مي كند ؛
واقيعتي كه فاصله را بسيار !
پ . ن . 1 : بگذار مبهم بماند ........
پ . ن . 2 : حوصله ام از دستت سر رفت ؛ گرماي وجودت زياد بود !
بسه ديگه !
پاشو بيا ، دلم گرفت !
رفتي اون ته دنيا نشستي ، زير چشمي نيگام مي كني مي خندي كه چي بشه ؟
كه دلم رو بسوزوني؟
كه بگي من هم آره ؟
آره !
من هم آره !
خوب شد ؟
ديدي كم آوردم ؟
مي خواي داااااااااااااااااااااااد بزنم تا همه بفهمن من بدون تو يعني هيچ؟
مي خواي تمام ديوارهاي شهر رو به نامت كنم ؟
مي خواي صفحه صفحه ي كتابها رو از اسم قشنگت پر كنم ؟
پس بس كن .
برگرد .
بيا نزديكم .
دستم رو بگير .
دلم هوس ناز و نوازشهات رو كرده .
خداجون ، گوشِت با منه ؟!!!
نَه !
با " ه " مشدد .
تنها كلامي كه وجودم را در برابرت سست مي كند.
كوتاهتريني كه در آن ذوب مي شوم .
يك " نه" و يك دنيا حرف ،
يك دنيا از جنس بي رحمي ،
همان بي رحمي كه گفتي با تو بيگانه است !
با تو ميگويم
از غريب ترين آرزويم .
تو، لرزش دستانم را ميبيني،
التماس چشمانم را مي شنوي ،
نگاهت را با نگاهم پيوند مي زني ،
و در اوج لحظه هاي پر هراس ،
وقتي ضربان قلبم گوشهاي سنگينت را نوازش داد ،
" نه" مي گويي و هر دو ساكت مي شويم !
تو با قاطعيت ؛
و من با بغضي در گلو ......
دفتر زندگي را شتابان ورق مي زنم.
شايد جايي در اين گوشه و كنارها ،
از ميان خاطرات پوسيده ،
نه ، از ميان زيباترين هايش ،
پيدا كنم حسي شبيه حس تو ،
دنيايي به وسعت دنياي تو ،
يا حتي لحظه اي به عمق سكوت تو !
اما ...
هرچه مي گردم نيست !
مرا توان درك تو انگار ديگر نيست!
كاش كمي كمتر كوچك بودم ،
شايد مي فهميدمت ...
هستي ؟
هستم !
دلتنگم
دلتنگت ...
اگر در حسرت گرمای آغوشت
شبی گریان
به صبحِ خسته ي فردا رسيدم من ،
براي رفع دلتنگي ندارم چاره اي ، ليكن -
دلم فرياد مي خواهد
براي شِكوه از بي رحميِ دنيا ،
گريز از باورِ تنهاييِ اين تن !
دلم ، فرياد مي خواهد ....
اگر نخواهد نمي شود .
به چشمانت فشار نياور ،
دندانها را نلرزان ،
به تلخي ها نيانديش ،
سعي بيهوده نكن ؛
اگر نخواهد ، حتي امشب ، نمي شود !
التماسش كن ،
التماسش كن ،
هنوز اميد هست ،
اگر او بخواهد ، ميشود !
خسته ام!
می فهمی یعنی چی؟
نه! تو که نمی فهمی ... اصلا نباید بفهمی!
تنهایم
تنهای تنها.
از خدا هم تنهاتر!
جا نخور.
بیخود فکر نکن با تو می شوم دوتا!
با تو بیشتر تنهایی روحم را می خراشد.
چون خلوتش را بر هم می زنی.
نصیحتم می کنی
مثلا دلداری ام می دهی.
می دانی سوختن یعنی چه؟
می دانی له شدن چه رنگی است؟
می دانی نیست شدن چه عطری دارد؟
من تنهایم
چشمت را ببند
فقط گوشت را باز کن.
نگاهم که می کنی
خنده ام می گیرد.
خنده ام که می گیرد
زبانم بند می آید
زبانم که سکوت می کند
یادم می رود
چی؟
به تو مربوط نیست!
من می دانم و خودش.
او که با هم همرنگیم
همدردیم
تنهاییم
من او
فقط همین
فقط من و اوییم که با هم می شویم ما!
خالق و مخلوق
براي تو :
امروز وبلاگمون يكساله ميشه ،
وبلاگي كه به پيشنهاد تو زديم ،
وبلاگي كه باهمديگه اسمش رو انتخاب كرديم ،
وبلاگي كه تو قالبش رو تأييد كردي ،
وبلاگي كه تو شروعش كردي ،
وبلاگي كه به من سپرديش ،
وبلاگي كه همه جاش بوي تو رو ميده !
مثلاً بايد خوشحال باشيم !
مثلاً بايد جشن بگيريم !
من خوشحال بودم چون قرار شد دوباره تو شروعش كني ، ولي ...
گندت بزنن كه هميشه با يه آر پي جي وسط شوقم رو نشونه ميگيري و ذوقم رو كور مي كني !
اگر تو خسته اي من دلشكسته ام ، مي فهمي ؟!!